خرید بک لینک

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به آنها می گفت: می آید! من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنوم" و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه می دارد." و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به نوک او دوختند ... گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود و گفت: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت: "لانه ی کوچکی داشتم ... آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع برای چه بود؟ سنگینی بغض راه کلامشرا بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان هه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "خواب بودی ماری در راه لانه ات بود ... باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ... آنگاه تو از کمین مار برگشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسط محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. صدای گریه اش عرش خدا را پر کرد.

برچسب: گنجشک و خدا,گنجشك و خدا,گنجشک خدا مار,داستان گنجشک و خدا,پاورپوینت گنجشک و خدا,متن گنجشک و خدا,گنجشک خدا,داستان کوتاه گنجشک و خدا,ماجرای گنجشک و خدا,گفتگوی گنجشک و خدا, نویسنده: آبتین افشاری تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:48

صفحه بندی